مترسک خانمم روبان قرمز بسته،خوشگل می شود در من
ورق میزد تو را در آلبوم های قدیمی ، کاهی ِ یک زن
تو را در خِش خِشی لغزنده گم می کرد هر شب قارقاری که...
صدا کابوس می ریزد به خوابم... موش های بالداری که
زمین را می جوی از گوشه هایی در خودت آرام می ریزی
به عکسی پاره می مُشتد کسی می کوبدت بر سینه ی میزی
صداها بوم می کوبد به هم هی بوم _ هایی را که نقاشی ...
مترسک رنگ می بازد _ تو روی صورت زن خواب می پاشی
زمین، خیس از عرق، کابوس ها را ناگهان بیهوش ...چرخیدی
زنی تب کرده باران را،غروبی خیس _ گندمزار _ ...لرزیدی
زمین می لرزد اما هیچ کس آواز بکرش را نمی فهمد
زنی تکرار می زاید،کسی معنای ذکرش را نمی فهمد
بزا زاینده در من بسته ام روبان ِ قرمز را
به رگهایم جنینی مُرده می پیچد دری برعکس پونز را
تو هی نزدیک...درهم... قاب در پوشال هایی که
قفس شد خط خطی می دیدمت در فال هایی که↓
نگاهی خیس در آیینه تکراری تر از هر روز خندیدم
صدا از دور می آمد ،کسی شد تار در دندانه ی دیدم
کسی در پوستم جا باز می کردی مترسک خانم ِ خوشگل
ترک می خورد در آیینه من را یک مترسک می زند ریمل
- تو مصنوعی شدی خانم!(صدا می ریزَدَت از عکس ها بیرون)
نفس میزد جنینی حبس می کردم رَحِم را در خودم با خون!
دلم را بادبادک می کند در کهکشان نخ می کشد آرام
به هم می پیچد و کوتاه تر ... پایین بیاور گریه را از بام
بباران بر زمین، با قطره هایت خیس کن _ دریا ...نه... اقیانوس↓
چکیدم در دلش نم می کشیدی کاه می پوسید و من ، معکوس↓
شمردم لحظه ها را خالیت چون حفره ای، از آب پُر می شد
- نترسی خانمی از ابر،ها! خورشید خشکت می کند لابد!
مترسک خشک می شد جان گرفتم کاه ِ باران خورده، از خورشید
دلش خوش بود بیخود ذوق کردم _ حجم ِ توخالی که می پوکید
جهانی گندمی می ساخت با تکرار ...کوچک بود... اما بود
جهانی گندمی می سوخت، جان می داد، در حجمی که نا محدود↓
غمی در صورتش پاشیده رنگی زرد ..(قرمز سایه می زد تو)
زمین دردش ترک برداشت، میزایید و بیرون ریختم از او
شبیهت می شدم ، نقاشی از تنهائیَت ... ترکیب ها یک رنگ
هوس می کرد دنیا را عوض می شد تو در قابی که من از سنگ↓
بسازم قالبی محکم تر از ... محکم تر از ... تردید کردم یا...
نفهمیدم شما را گیج ِ عکسی که نباید دید کردم یا...
خجالت می کشیدم از کسی که فکر می کردم فقط گاهی...
صدا دنبالم آمد لحظه ها را عکس شد انداخت در راهی ↓
که باید طی نمی شد ، پاره کردم نقشه هایت را متزسک جان!
صدا گم شد زمین تاریک تر چرخیده شد تقدیر، با انسان
هوا آلوده از کابوس ِ طاعون زای " من هم زنده ام " می شد
زمان می ایستد در لحظه می میرانَدَت چون کودکی در خود
خودت را خواب می بینی، کلاغ از شانه هایت کاه می چیند
(نمی فهمد تو را ابله ، چرا روبان ِ قرمز را نمی بیند؟!!)
تنت میریزد از ترسی که روی شانه ات... - بیدار شو خانم!
تکانت می دهد دستی که پیدا کرده ام _ از عکس هایی گم↓
تو پیدا می شوی با چشم هایی خیره، خوابالوده، می خندی
نگاهم می کنی، با ترس...با بغضی که... اما زود می بندی
زنی جان می گرفتم در خیالت باز می شد در " اگر" هر شب
زنی می مُردمت، در بسته می شد روزها را سوختم در تب
- تو می ترسی مرا بیرون ...بیاور از تنم ، من درد دارم...هی!
کجا ترسو؟!
صدا قاطی ترش می کردمت من مثل ِ یک دی جِی↓
به هم میریختم ترکیبِ شیکی را که جان می داد در تصویر
دوباره چیدمت محکوم می شد زن همیشه با خودش درگیر
گریزان از صداهایی که در من بودنش آمد به من پیچید
مترسک روح می خواهد. صدا را در زمین چرخاند زن ترسید
به خود آمد دلش پُر بود میز از عکس هایی پاره... غمگین ... زرد
غذا می سوخت زن پا شد مترسک چید میزی را که خلوت کرد